ورود احمقانه اکیداْ ممنوع
زندگی قصه ای است که ابلهی نقلش می کند؛ پر از خشم و خروش و هیاهو است؛ و هیچ معنایی ندارد (اسپیکر خودرو  روشن کنید)

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1387
جبران خلیل جبران و نیچه (فلسفی)

 

جبران خلیل جبران

 

جبران خلیل جبران و نیچه



جبران خلیل جبران، نویسنده و شاعر بزرگ عرب، در ایران از شهرتی فراوان برخوردار است. در سخن از بنیاد اندیشه گری های جبران ومایه های فلسفی گوناگونی که آموزه های کتاب « پیامبر» او را ژرفا می بخشد، بیش از هر کس نیچه (1844- 1900) وکتاب شگرف او«چنین گفت زرتشت» گفت وگو می شود. زمانی که کتاب «الأجنحة المتکسرة : بال های شکسته» ی جبران انتشار یافت ، دنیای عربی که شیفته ی زبان درخشان و ظاهر خیره کننده ی این کتاب شده بود، استقبالی کم مانند ازآن کرد. نوشته اند که جبران براین ماجراخون می خورد: «وای بر من و زندگی من در میان مردمی که پوسته ی من را درمی یابند و از مغز من بیگانه اند . کیست تا من از هنر و از نیچه با او بگویم و او گفتار من را درک کند؟» هنگامی که هنرمند در تارهای سرخوردگی فلسفی- هنری به اسارت می افتد، به پرنده ای می ماند که فریادهایش از قفسی آتشین به گوش می رسد .جبران، خود از دهشت فراگیر و تأثیر عمیقی که پس از آشنایی با زرتشت نیچه دنیای درونش را تسخیر کرده است، بارها سخن می گوید و جا به جا، نیچه و اندیشه گری های او را می ستاید و جبران شناسان نیز در این مورد یک سخن هستند. طبیعت زندگی و رویدادهای حیات جبران نیز پاره ای از تناسب ها را در میان او و نیچه فرایاد می آورد. نیچه فرزند یک کشیش بود و جبران نیز از سوی مادر کشیش زاده است، گرچه نام « جبران» را از نیای پدرش برخود دارد. نیچه با تکیه بر «خواست قدرتاراده ی معطوف به قدرت» که عنوان کتاب فلسفی او نیز هست، فضای فلسفی غرب را پر همهمه می کند. او

«چنین گفت زرتشت» را در40 سالگی و«فراسوی نیک و بد» را به عنوان تفسیر آن ، در 43 سالگی می پردازد و در این کتاب است که بانگ برمی دارد که «زندگی همانا خواست قدرت است» و در سال های پایانی زندگی خود اراده ی معطوف به قدرت را در 1067 جمله ی حکمی می پردازد .جبران نیز «پیامبر» را که شاهکار اوست و در آن بیش از هر اثر دیگرش به نیچه نزدیک می شود، در40 سالگی منتشر می کند و پس از آن،اندیشه ی پردازش «باغ پیامبر» در او بیدار می شود که دنباله ی طبیعی کتاب «پیامبر» است. همچنانکه کارل یاسپرس (1883 – 1969) درباره ی نیچه گفته است که: «او امکانات وجود انسانی را تا به یک درجه ی استثنایی یافته و فاش کرده است.»، جبران نیز پرتوهای تازه ای بر تاریکی های روان انسان و غرایز و استعدادهای اومی افکند وازلحاظ فضای ذهنی وشیوه های هنری نیز به آموزه های «چنین گفت زرتشت» نیچه و طرفه پردازی های او دمساز می شود .نیچه با نظر به گوشه های ناشناخته ی روان انسانی و اصالت انگیزه های رازآگینی که کردار انسان ها را جهت می دهد، دریافت های سطحی و یکسویه ی آدمیان را در راه دستیابی به عدالت مردود می شمارد و جبران، هم در فصل«عدالت» از کتاب پیامبر و هم در جای جای آثار دیگرش ، تصویری همانند از عدالت به دست می دهد. نیچه، دهش را دوسویه می داند و می گوید: « با پذیرفتنتان بر بخشنده منت گذارید – مگر بخشنده نباید شکرگزار آن باشد که ستاننده می ستاند؟ مگر بخشش نیاز نیست؟ مگر ستاندن ترحم نیست؟ - حتی پوک ترین گردو نیز خواهان شکسته شدن است.» و جبران، با آوایی همسان می سراید: « به راستی کدام شایستگی شگرف تر ازآنکه در دلیری و آرام جانی خفته است تواند بود، جز احسان دهش پذیری؟ من به شما بخشیدن نمی آموزم ، بلکه گرفتن را، روان من همراه با شراب سالیان جاری است . آیا هیچ تشنه کامی نیست که بیاید و بنوشد؟» و فراموش نکنیم که این باورهر دو گوینده، ریشه درواژه گونه ی این کلام مسیح دارد:« دادن از گرفتن فرخنده تر است». با این همه، تضاد و تباین در میان دو گوینده و شیوه های اندیشه گری شان اندک نیست و بسا که خواننده ی آثار جبران ، پیامبر او را درست در برابر زرتشت نیچه می بیند. نیچه می گفت:« خدا مرده است.» و از این عبارت بیشتر مقصودش این بود که« اخلاق مسیحی دیگر معتبر نیست » درحالیکه جبران، به زنده بودن خدا و حضور مهرجویانه اش در هرچیز و هرکس، صادقانه ایمان دارد و با اینکه همانند نیچه به اخلاق جزمی دیانتها می تازد ، پیوسته می کوشد تا برای انسان از طریق عشق و دست یافتن به زیبایی بزرگ که همان خداست، طرحی نو دراندازد. او در برابر نیچه که «مسیحیت را بزرگ ترین و بدفرجام ترین دروغ تاریخ» می خواند، نه تنها با نوشتن «عیسی فرزند انسان» سیمای مسیح را جلالی نو می بخشد و زبونی و خوارمایگی را از شخصیت او می زداید،بلکه بخش عمده ای از توان شاعری و هنر نقاشی خود را وقف ارائه ی دریافت هایی مثبت از مسیحیت می کند .نیچه به صورت طبیعی ، عمیق ترین بستگی ها را به «ماکیاوللی» دارد، درحالیکه جبران نقطه ی مقابل اوست و در سراسر آثارش جایی برای هدف هایی که با تقدس خود بتوانند وسیله های نیرنگ آلود را تزیین کنند، دیده نمی شود  نیچه، با اتکا به همان اصل«خواست قدرت» انتقاد شدیدی به رمانتیسیست ها و مکتب «رمانتیک» دارد، او تنها «لردبایرون» را از میان آفرینندگان آثار رمانتیک – شاید به خاطر روح گستاخ و اشرافی شگرفش – می ستاید. و این در حالی است که جبران، عملاً ستایشگر رمانتیسیست ها، به ویژه شِلی است و خودش حداقل از لحاظ رویه ی کار و بسیاری از شیوه های بیانی، هم در شعر و هم در نقاشی می تواند رمانتیسیست به حساب آید . نیچه، محبت کلی را انکار می کند و جبران، محبت کلی را اساس اندیشه گری هایش قرار می دهد.  نیچه، با گرایش تندی که به نوعی اخلاق اسپارتی دراد، زن را خوار می شمارد و جلوه های طبیعی او را به شدت تحقیر می کند، او قاطعانه می گوید:«مرد باید برای جنگ تربیت شود و زن برای تفریح مرد جنگی ، مابقی حماقت است .» و از اوست که:«به پیش زن می روی، تازیانه را فراموش مکن – شادکامی از پی من می دود ، زیرا من از پی زنان نمی دوم. باری شادکامی نیز زن است». جبران نه تنها ستایشگر زن است بلکه زن را جلوه گاه کمال زیبایی ها و معنویت های آفرینش می شمارد. در اندیشه ی جبران، تنها زن است که می تواند گنجایی معنای بزرگ زیبایی و کرامت انسانی را داشته باشد و اوست که شایسته است تا مستقیماً مخاطب و دریافت کننده ی هستی قرار گیرد. جبران ژاندارک را در موردی،با سقراط و مسیح و لینکن برابر می نهد و از این چهار تن به عنوان:«زیباترین هایی که جهان به خود دیده است» نام می برد. او که در نقاشی به ترسیم طرحی از چهره ی برگزیدگان دلبستگی هاست ، نگاره هایی از مادری (مادر عیسی)، مریم مجدلیه و ژاندارک نیز قلمی کرده است و در گروه شاعران بزرگ نیز از ترسیم چهره ی خنساء، شاعره ی مشهور عرب باز نمانده است.  در آثار جبران، این زن است که کلید شگفتی های هستی را در دست دارد و مرد را از تیرگی سرگشتگی ها و پوچی های جانشکار تا روشنای دلیری های سامان بخش برمی کشد. رابطه ی آهنگین و معنوی برگزیده ی محبوب در پیامبر با «میترا» و در باغ پیامبربا«کریمه»، و جایگاهی که این دو زن در غربت جان او دارند و نیز آنچه از نگاره ها و نقاشی های شگفت انگیز جبران در تصویر هستی بخشی و انگیزه پردازی زن، دریافت می شود، دفتری است رازناک در تصویر نیازهای بنیادی مرد به زن و معجزه گری های زن در آهنگ بخشیدن به توانایی های مرد .زمانی که به نقش محوری عنصرزن درسروده ها وتابلوهای جبران می اندیشیم، به ویژه آنگاه که نگاره ای را از او می نگریم که در آن، نوشانوش شیرخواره ای نرینه بر سینه ی زنی خفته تصویر شده است ،به یاد جمله ای سرشار از واقعیت می افتیم که جک لندن (1876- 1916) در رمان«گرگ دریا» بر زبان یکی از شخصیت های داستان خود می گذارد :« برای مرد، زن چنان است که زمین برای فرزند افسانه ایش بود؛ تا نیرومند شود، او تنها نیازمند است که به روی درافتد و سینه ی او را تقدیس کند.» ژرفای تمثیل، هنگامی روشن می شود که بدانیم مقصود از «فرزند افسانه ای زمین» غول افسانه ای «آنته» است که بنابر اساطیر یونانی، پدرش نپتون و مادرش زمین بود . هرکول ، قهرمان یونانی با آنته نبرد می کند و چندین بار او را زمین می زند و درمی یابد که او در هر زمین خوردن ، از تماس با مادر - زمین – باز نیرو می گیرد. سرانجام هرکول،غول را از زمین برمی گیرد و در هوا خفه می کند.

 


عناوین 20 یادداشت آخر
این صفحه را صفحه ی خانگی خود کنید

وبلاگ اصلی(شماره یک)

آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
آرشیو

جستجوگر

موضوع بندی