ورود احمقانه اکیداْ ممنوع
زندگی قصه ای است که ابلهی نقلش می کند؛ پر از خشم و خروش و هیاهو است؛ و هیچ معنایی ندارد (اسپیکر خودرو  روشن کنید)

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387
زندگی مانند گل یخ (داستان های آموزنده)

 

زندگی مانند گل یخ


من از یک خاندان بزرگ و سرشناس این شهرم. تا اواخر دبیرستان درس خوانده بودم که خواستگاری برایم پیدا شد که هیچ گونه ایرادی نداشت. او تحصیل کرده بود و شغل آبرومندی داشت. خود من و پدر و مادرم به وصلت با او راضی و خرسند بودیم؛ بنابراین به پیشنهاد ازدواج او پاسخ مثبت داده شد  و وسایل عروسی به خوشی فراهم گردید و جشن همسری ما با ترانه ی دل انگیز«ان شاءاللّه مبارک بادا» پایان یافت و من با تشریفات بسیار مجلل به خانه ی داماد رفتم. زندگی تازه ی من از هر حیث مایه ی غبطه بلکه حسد همسالان و دوستانم بود. یوسف علاقه ی عجیبی به من داشت. همین که کارش در اداره تمام می شد به خانه می آمد و جز راه خانه،‌ راه دیگری را نمی

شناخت. واگر احیاناً بیرون می رفت با همراهی من برای دیدن نزدیکان و خویشاوندان خودمان بود. چند سالی با خوشی سپری شد و در عرض این مدت دو نو گل تازه شکفته «سنبل» و«مینا» خرمی و طراوت خاصی به گلزار خانوادگی ما بخشیدند، دیگر نه غمی داشتیم و نه خیالی. اما! اما از بد روزگار، یوسف دوستی داشت به نام منصور که روزی به خانه ی ما آمده اظهار داشت: ما دوره ی دوستانه ای داریم که هرهفته در منزل یکی از رفقا تشکیل می گردد و دور هم جمع می شویم. خواهش دارم شما هم با ما باشید. یوسف قبول تقاضای دوست خود را منوط به رأی و اظهار نظر من کرد؛ من جواب مثبت دادم و قرار شد که ما هم از هفته ی دیگر واردجرگه ی ایشان بشویم. لباس زیبایی تهیه شدکه در نوع خود بی نظیر بود. شب موعود فرا رسید، دوره ی اولین هفته در یکی از باشگاه های مجلل شمال شهر بود، من لباس نو خود را پوشیدم. به اتفاق، راه باشگاه مورد نظر را طی کردیم و چون از در وارد شدیم، همه ی حضار،‌از مرد وزن ما را استقبال کردند، مجلس گرم و وسایل تفریح از هر جهت آماده بود. موزیک،‌آهنگ رقص می نواخت. حضار وارد پیست شدند. من هم یک دور با همسرم رقصیدم. به خواهش یکی از دوستان نزدیک شوهرم برای بار دوم من با او رقص کردم! یکی دو دور که دور پیست گشتیم متوجه شدم که نگاه او از حد عادی و متعارف گذشته،‌ اتفاقاً‌در همان موقع شوهرم نیز با دختری بسیار زیبا مشغول رقص و راز و نیاز بود. دخترک در آغوش یوسف عشوه های عابد فریبی داشت. من از مشاهده ی آن منظره به کلی خود را باخته بودم. از طرفی نگاه های دزدانه ی هم رقصم، و از سوی دیگر اطوار غیر عادی آن دختر که در آغوش همسرم بود،‌ مرا بی نهایت رنج می داد. باری،‌ به هر ترتیبی بود رقص را پایان دادیم. مجلس نیز به آخر رسید، به اتفاق شوهرم از حضار خداحافظی کرده از جلسه خارج شدیم، در طول راه به خوبی متوجه شدم که حواس یوسف شش دانگ در گرو دخترک هم رقص خود می باشد و من به روی خود نیاوردم و از فردا دنباله ی زندگی عادی خود را گرفتم. چند روز بعد،‌یکمرتبه شوهرم گفت: ناهید راستی آن شب بد نبود! این قبیل مجالس غذای روح است. جواب دادم تو به خوبی می دانی که من در همه حال مطیع تو هستم و در حقیقت زندگی من منوط وجود توست، ولی با این فکر و عقیده ی تو مخالفم. این جور جاها با مزاج اشخاصی که  خواهان زندگی آرام و توأم با شرف و احترام می باشند، سازگار نیست. یوسف جواب داد: برو پی کارت بابا، تو هنوز بچه ای! ما ها از بام تا شام جان می کنیم، اگر گاهگاهی خستگی هفتگی را با چنین تفریحاتی در نکنیم، به کلی از بین خواهیم رفت. به اجبار ساکت شدم و تعجب کردم که چگونه به این زودی ها یوسف تغییر عقیده ورویه داده است. یوسفی که خانه برای اوکعبه ی آمال بود، حالا این طور از آن بیزار شده است و می خواهد خستگی هفته را با رفتن به باشگاه و مجالس رقص جبران کند. خلاصه اینکه دوره ی ما و مجالس رقص و تفریح ما ادامه یافت و روز به روز علاقه ی شوهرم به آن دخترک شدیدتر می شد، به طوری که من وخانه و زندگی، ‌حتی دو دختر چون گل خود را فراموش کرد. شب ها به خانه برنمی گشت و یا اینکه خیلی دیر می آمد و در آن صورت هم حوصله ی حرف زدن نداشت و با هر بهانه ای جنجالی راه می انداخت و کار را به زدوخورد می کشانید، در این ضمن پای رفیق شوهرم نیز به خانه ی ما باز شد. راستش این است که گرچه من در اول کار روی خوشی به او نشان نمی دادم اما بعدها به منظور گرفتن انتقام از همسرم با«کریم» گرم گرفتم! و حتی علاقه ای نیز نسبت به وی در ته دلم پیدا شد. در این بین دو دختر معصوم ( سنبل و مینا) پنج ساله و چهار ساله شده بودند. روزی شوهرم اظهار کرد که بهتر است این دو دختر را به پانسیونی بسپارم که بهتر تربیت شوند. من با این فکر مخالفت کردم و به هیچ وجه نمی توانستم از آنان جدا شوم؛ اول با تشدید و سپس با التماس و تمنی از او خواهش کردم که از این فکر صرف نظر نماید، ولی چشم عقل وی طوری کور شده بود که گوشش به این حرف ها بدهکار نبود؛ بچه ها را به پانسیون فرستاد. من روزها ساعت شماری می کردم تا شب جمعه فرا رسد و دو بچه ام را که از سنبل تر نیز باطراوت تر بودند ببینم و ساعتی غم روزگار را با دیدن آنان فراموش نمایم .روزی شنیدم که یوسف با آن دخترک قصد ازدواج دارد. آتش انتقام در دل من زبانه کشید، از عفت و ناموس چشم پوشیدم ومن هم...
شبی شوهرم به منزل آمد و اظهار کرد ناگزیرم اسراری از راز زندگی ام را برایت فاش سازم. از این سخن بر خود لرزیدم و بی تابانه منتظر شنیدن داستان شدم، اصرار کرد که من ناچارم با آن دخترک ازدواج نمایم، حالا اگر راضی هستی او را به همین خانه بیاورم وگرنه جای دیگری برایش تهیه خواهم کرد و تو در همین منزل بمان. آب دهانم را به رویش انداختم و با عصبانیت گفتم که:«راهت را بکش و گم شو!»رفت و من هم. . . .
اکنون بدانگونه که من از شرف و آبرو خداحافظی کرده ام، پدر و مادر و قوم و آشنا نیز بدرود من گفته اند و در حقیقت با یک دنیا غم و غصه تک و تنها مانده ام، از دو بچه ی معصوم خود نیز خبری ندارم. همین خانه که روزی کعبه ی آمال من و همسرم بود و از در و دیوار آن صفا و محبت می بارید، امروز به دارالفسقی مبدل گشته و مهر و محبت و انسانیت از آن رخت بربسته است!

 


عناوین 20 یادداشت آخر
این صفحه را صفحه ی خانگی خود کنید

وبلاگ اصلی(شماره یک)

آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
آرشیو

جستجوگر

موضوع بندی