سرودِ شب
شب است: اکنون چشمه سارانِ جوشان همگی بلند آواتر سخن می گویند. روانِ من نیز چشمه ساری ست جوشان.
شب است: اکنون است که نغمه هایِ عاشقان همه سر از خواب بر می کُنند. روانِ من نیز نغمه یِ عاشقی ست.
چیزی بی آرام و آرام ناپذیر در من است که می خواهد به سخن در آید. شورِ عشقی در من است که با زبانِ عشق سخن می گوید.
همه نورم، من؛ آه، ای کاش شب می بودم! امّا این تنهاییِ من است که مرا در نور فرو گرفته است.
آه، ای کاش تیره و شبگون می بودم! آن گاه چه فراوان پستانِ نور را می مکیدم!
ادامه مطلب ... |