ورود احمقانه اکیداْ ممنوع
زندگی قصه ای است که ابلهی نقلش می کند؛ پر از خشم و خروش و هیاهو است؛ و هیچ معنایی ندارد (اسپیکر خودرو  روشن کنید)
دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387
سرود شب (شعر)

 

سرودِ شب

 

شب است: اکنون چشمه سارانِ جوشان همگی بلند آواتر سخن می گویند. روانِ من نیز چشمه ساری ست جوشان.

شب است: اکنون است که نغمه هایِ عاشقان همه سر از خواب بر می کُنند. روانِ من نیز نغمه یِ عاشقی ست.

چیزی بی آرام و آرام ناپذیر در من است که می خواهد به سخن در آید. شورِ عشقی در من است که با زبانِ عشق سخن می گوید.

همه نورم، من؛ آه، ای کاش شب می بودم! امّا این تنهاییِ من است که مرا در نور فرو گرفته است.

آه، ای کاش تیره و شبگون می بودم! آن گاه چه فراوان پستانِ نور را می مکیدم!

شما را نیز آفرین می خواهم گفت، شما اختَرَکانِ چِشمَک زن و کرم هایِ شبتابِ بالا را! شاد بایدم  بود از ارمغان هایِ نورِتان.

امّا من در نورِ خود می زیستم. من آن شراره ها را باز می نوشتم که از من زبانه می کشند.

با شادکامیِ ستانندگان بیگانه ام و بسا در خیالم گذشته است که دزدیدن باید خجسته تر از ستاندن باشد.

تهیدستی ام از این است که دستانم هرگز از بخشیدن باز نمی ایستند. رشکم این است که دیدگانِ منتظر را می بینم و شب هایِ روشنِ خواهش را.

آه از نگون بختیِ بخشندگان! آه از گرفتگیِ خورشید ام! آه از شوق به اشتیاق! آه از گرسنگیِ سخت در سیری!

آنان از من می ستانند؛ امّا دست ام هرگز به روان هاشان دست می یابد؟ میانِ دادن و ستاندن وَرطه ای ست؛ و سرانجام بر کوچک ترین ورطه پُلی باید زد.

از زیبایی ام گرسنگی می خیزد. خوش دارم بیازارم آنانی را که بر ایشان نور می افشانم. خوش دارم بُدُزدَم از آنان که هدیه شان داده ام. این چنین گرسنه یِ شرارتم!

چون دستی به سویم دراز شود، دستم را پس می کشم؛ و درنگ می کنم چون آبشاری که در شاریدن نیز درنگ کند! این چنین گرسنه یِ شرارتم!

پرُی ام در اندیشه یِ چنین انتقامی ست. چنین شیطنتی از تنهایی ام برون می جوشد.

شادکامی ام از ایثار در ایثار مُرد. فضیلتم از سرشاریِ خود به ستوه آمد!

آن که همیشه ایثار می کند در خطرِ از کف دادنِ آزرم است. آن که همیشه قسمت می کند، دل و دست اش از قسمتگریِ مُدام پینه می بندد.

دیدگانم دیگر در برابرِ شرم خواهندگان پُر اشک نمی شود. دست ام زِبرتر از آن شده است که لرزشِ دستانِ پُر شده را حس کند.

کجا رفته است اشکِ دیدگان و نرمیِ دلم؟ این تنهاییِ بخشندگان همه! ای خموشیِ رخشندگان همه!

بسا خورشیدها در فضایِ تهی گردان اند. با تاریکان با نورِ خود سخن می گویند؛ با من امّا خاموش اند.

آه، این است دشمنیِ نور با نورانی! او بی رحمانه در مدارِ خویش گردان است.

بیدادگر در تهِ دل با آن چه نورانی ست؛ سرد در برابرِ خورشیدها: هر خورشید چنین می گردد.

خورشیدها طوفان وار در مدارِ  خویش پَرّان اند. این است گردشِ شان. پیروِ اراده یِ بی امانِ خویش اند: این است سردی شان.

آه، این شمایید، شما تاریکان، شما شَبگونان، که از نورانیان گرما می ستانید! آه، این شمایید که از پستانِ نور شیر می نوشید و مایه یِ جان فزا!

آوخ، پیرامون ام یخ است و یَخزار دستم را می سوزاند! آوخ، در من تشنگی ای ست تشنه یِ تشنگی تان!

شب است: دردا که نور می باید ام بود و تشنه یِ شبگونان و تنهایی!

شب است: اکنون شوقم چون چشمه ای از من برون می تراود. شوقِ سخن گفتنم هست.

شب است: اکنون چشمه سارانِ جوشان همگی بلند آواتر سخن می گویند. روانِ من نیز چشمه ساری ست جوشان.

 شب است: اکنون نغمه هایِ عاشقان همه سر از خواب بَر می کُنند. روانِ من نیز نغمه یِ عاشقی ست.

 


عناوین 20 یادداشت آخر
این صفحه را صفحه ی خانگی خود کنید

وبلاگ اصلی(شماره یک)

مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

جستجوگر

موضوع بندی