هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
شعله ی روشن این خانه تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد تابید
چشمه ی جاری این دشت تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد جوشید
سرو آزاده ی این باغ تو باید باشی
هیچ کس جز تو نخواهد رویید
باز کن پنجره، صبح آمده است در ِ این خانه ی رخوت بگشای باز هم منتظری؟! هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید و نمی گوید برخیز که صبح است، بهار آمده است هیچ کس جز تو نخواهد آمد خانه خلوت تر از آن است که می پنداری سایه سنگین تر از آن است که می پنداری داغ دیرین تر از آن است که می پنداری باغ غمگین تر از آن است که می پنداری ریشه ها می گویند: ما تواناتر از آنیم که می پندارید هیچ کس جز تو نخواهد آمد هیچ بذری بی تو، روی این خاک نخواهد پاشید خرمنی کود نخواهد گردید هر کجا چرخی بی چرخش تو، هر کجا چرخی بی چالش و بی خواهش تو، بی توانایی اندیشه و عزم تو، نخواهد گردید هیچ چرخی بی تو نخواهد گردید اسب اندیشه ی خود را زین کن تک سوار سحر جاده تو باید باشی و خدا می داند، و خدا می خواهد، که تو خود آیی و باشی خدا می خواهد، تو خدایی باشی بر پهنه ی خاک نازنین! نازنین! داس بی دسته ی ما، سال ها، خوشه ی نارسته ی بذری را بر می چیند که به دست پدران ما بر خاک نریخت کودکان فردا، خرمن کشته ی امروز تو را می جویند در حضور تاریخ، در نگاه فردا، هیچ کس بر تو نخواهد بخشید باز هم منتظری؟! هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید و نمی گوید برخیز که صبح آمده است هیچ کس نمی گوید که برخیز، صبح است، بهار آمده است ولیکن تو بهاری، آری، تو بهاری، آری خویش را باور کن خویش را باور کن |