ورود احمقانه اکیداْ ممنوع
زندگی قصه ای است که ابلهی نقلش می کند؛ پر از خشم و خروش و هیاهو است؛ و هیچ معنایی ندارد (اسپیکر خودرو  روشن کنید)
چهارشنبه 30 مرداد ماه سال 1387
روسپی (داستان های دختران فراری)

 

روسپی

ساعت حدود یازده صبح بود، کنار ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم و مقابلم را نگاه می کردم. دو روز پیش که برای انجام کاری حوالی خیابان ولی عصر بودم، اتفاقی افتاد که منجر شد، دوباره به این جا برگردم، ترافیک سنگینی بود، آخر تعطیلات بود و مردم در جنب و جوش، دو روز پیش که در همین ایستگاه ایستاده بودم، آن سوی خیابان، دختر جوانی توجّهم را جلب کرد، چون آن روز تنها نبودم، نتواستم با او حرفی بزنم، به ناچار امروز آمدم و حدود نیم ساعتی می شد که منتظر بودم. دختر شاید حدود بیست، بیست و دو را سن داشت، مانتوی نارنجی خوش رنگی به تن داشت، مانتو بسیار تنگ بود، شلواری کوتاه با همان رنگ هم به پا داشت، ساق پاهایش را از همین فاصله می دیدم، لباسش به قدری رنگ تندی داشت که از چند متری در چشم می زد، شالی کوتاه و سفید روی سر داشت،

ادامه مطلب ...

یکشنبه 13 مرداد ماه سال 1387
به دنبال یک آشیانه ( داستان های دختران فراری)

 

به دنبال یک آشیانه

معصومیتِ چهره اش زیر لایه آرایش غلیظش محو شده بود، مانتو و شلوارش طبق جدید ترین مد روز بود، با رنگی روشن و چشم گیر، آدامسی را به بدترین شکل ممکن می جوید. نگاه منتظرم را که دید، با تمسخری که در کلامش نمایان بود، پرسید:از این همه پرسیدن خسته نمی شی؟

اومد توی دهنم که بپرسم، تو از این همه آرایش کردن، از این همه بیهوده رفتن خسته نمی شی، که جلوی دهنم را گرفتم، همین جوریشم اینا به زور جواب می دادن وای به اینکه سر به سرشون بذاری. سکوتم را که دید، خندید و گفت: اگه چیزی یادت اومده بپرس؟

 

ادامه مطلب ...

دوشنبه 17 تیر ماه سال 1387
پناهگاه شیطان(داستان های دختران فراری)

 

 

پناهگاه شیطان

 

سالن دادگاه شلوغ بود، مردم با فشار خود را از این سوی سالن به آن سوی سالن می کشیدند، خبر داغ و تازه ای برای خبر نگاران بود، برای انجام کاری آنجا بودم، کنجکاو شدم بدانم چه اتفاقی افتاده، پس از پرس و جو و چند بار رفت و آمد فهمیدم این ازدحام جمعیت واسه چیست، اتفاقی جالب و دردناک افتاده بود، پیرمردی را با چندیدن دختر جوان در خانه پیرمرد، دستگیر کرده بودند، راهی برای صحبت با آنان نبود به ناچار از آنجا خارج شدم، اما همچنان کنجکاو بودم تا در مورد آنان بدانم، بعد از گذشت چند هفته، با تلاش چند نفر از دوستان، توانستم با یکی از متهمین این پرونده ملاقات کنم،

ادامه مطلب ...

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
به جرم دختر بودن (داستان های دختران فراری)

 

 

به جرم دختر بودن

 

شاید از همه آدمای دنیا بدبختر من باشم، چون هرچی توی زندگی آدما دقت می کنم،  هیچ کسُ مثل خودم نمی بینم، از همون اول که چشممُ باز کردم، توی دنیا کسی منو نخواست، مادرم زن دوم بابام بود، بابام از زن اولش چهار تا دختر داشت، برای اینکه پسر دار بشه، مادرمُ می گیره، زد و از شانس بد بچه اول مادرم هم دختر شد، که اون دختر بیچاره کسی جز من نبود، برام تعریف کردن یه شب بعد از به دنیا اومدن من، بابام بغلم می کنه و منو می بره می زاره پشت در حیاط ، توی چله زمستون، شاید هیچ کس با ورش نشه، اما واقعیت داره، تا صبح توی کوچه موندم، تا اینکه نزدیک صبح یکی از همسایه ها که داشته می رفته سر کار منو می بینه و بغلم می کنه بعدشم حدس می زنه بچه واسه

ادامه مطلب ...

جمعه 6 اردیبهشت ماه سال 1387
افیون(داستان های دختران فراری)

 

ا‌َفیون

 

نزدیک غروب بود، هوا هنوز گرم بود، هوای داخل اتاق خفه بود، نگاهم را به پنجره نیمه باز اتاق دوختم، پرده گل دار پنجره با باد ملایم پنکه تکان می خورد، صدای قِژ در، مرا از افکارم جدا کرد، به سمت در چرخیدم، مسئول بند با لبخندی بر لب ظاهر شد و پشت سرش دختری جوان، با دیدن من به آرامی گفت: سلام. صدایش می لرزید، از اون معتادای خراب بود، کمی به جلو خم بود، رنگش زرد و چهره ای بی روح داشت، مقابلم ایستاد و تا مسئول بند اجازه نشستن نداد، همانطور ایستاد، مسئول بند با صدای سرد و خشنی گفت: بشین. و او نشست، نگاهم سر تا پایش را جستجو کرد، مسئول بند رفت پشت میزش نشست، می دانستم باید در حضور او صحبت کنم. نگاه بی فروغش به چهره ام خیره ماند، گفتم: اسمت چیه؟ با لبخندی درد آور نگاهم کرد و گفت: مگه فرقی ام می کنه؟ صدای ضعیف که بر

ادامه مطلب ...

1 2 >>
عناوین 20 یادداشت آخر
این صفحه را صفحه ی خانگی خود کنید

وبلاگ اصلی(شماره یک)

مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

جستجوگر

موضوع بندی