ورود احمقانه اکیداْ ممنوع
زندگی قصه ای است که ابلهی نقلش می کند؛ پر از خشم و خروش و هیاهو است؛ و هیچ معنایی ندارد (اسپیکر خودرو  روشن کنید)
یکشنبه 27 مرداد ماه سال 1387
کارنامه آخر ترم (داستان های آموزنده)

 

 

کارنامه آخر ترم

 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده، یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود پدر، پدر با اضطراب نامه رو باز کرد و شروع به خوندن کرد. پدر عزیزم با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم امیلی فرار کنم چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم من احساسات واقعی رو با او پیدا کردم او واقعاً معرکه است. ادامه مطلب ...

پنجشنبه 27 تیر ماه سال 1387
پادشاه و باغ (داستان های آموزنده)

                                   

           پادشاه و باغ

 

پادشاهی بود که در کنار قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

ادامه مطلب ...

جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387
زندگی مانند گل یخ (داستان های آموزنده)

 

زندگی مانند گل یخ


من از یک خاندان بزرگ و سرشناس این شهرم. تا اواخر دبیرستان درس خوانده بودم که خواستگاری برایم پیدا شد که هیچ گونه ایرادی نداشت. او تحصیل کرده بود و شغل آبرومندی داشت. خود من و پدر و مادرم به وصلت با او راضی و خرسند بودیم؛ بنابراین به پیشنهاد ازدواج او پاسخ مثبت داده شد  و وسایل عروسی به خوشی فراهم گردید و جشن همسری ما با ترانه ی دل انگیز«ان شاءاللّه مبارک بادا» پایان یافت و من با تشریفات بسیار مجلل به خانه ی داماد رفتم. زندگی تازه ی من از هر حیث مایه ی غبطه بلکه حسد همسالان و دوستانم بود. یوسف علاقه ی عجیبی به من داشت. همین که کارش در اداره تمام می شد به خانه می آمد و جز راه خانه،‌ راه دیگری را نمی

ادامه مطلب ...

پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386
کوهنورد (داستان های آموزنده)

 

 

کوهنورد

 

کوهنوردی سال ها به امید صعود، تمرین کرده بود و در روز موعود راهی قله ای شد که از دید همه دست نیافتنی به نظر می رسید. چیزی نمانده بود به قله برسد و او خوشحال از به نتیجه رسیدن تلاشش بود که ناگهان صخره ای از زیر پایش رها شد و سقوط کرد. در میان راه به گذشته ی خود و آنچه کرده بود می اندیشید که ناگاه به یاد خدا افتاد و او را صدا کرد. در همین موقع که با نا امیدی برای یافتن تکیه گاهی دست به هر چیزی می گرفت طنابی را حس کرد و آن را محکم گرفت، و خدا را دوباره یاد کرد. صدایی شنید که من خدای توهستم، آیا به من یقین و اعتقاد داری ؟ کوهنورد گفت: آری و خدا گفت: پس طناب را رها کن. کوهنورد لحظه ای درنگ کرد اما طناب را محکم تر گرفت. فردای آن روز، تیم های امداد، کوهنوردی را یافتند که فاصله ی یک متری از زمین، آویزان از طنابی، در سرما یخ زده بود.

 


پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386
گنجشک (داستان های آموزنده)

 

 

گنجشک

 

گنجشک هر روز به آستان خدا می آمد و با آوازش خدا را سپاس می گفت. چند روزی بود که خبری از گنجشک نبود. فرشته ها از خدا علت نیامدن گنجشک را جویا شدند و او سکوت کرد. پس خود به دنبال گنجشک رفتند و او را یافتند. گنجشک نالان و معترض گفت: مگر سهم من از این دنیا به این بزرگی جز لانه ای کوچک و گرم بیشتر بود که خدا آن را هم با فرستادن باران و طوفان از من گرفت؟

خدا لبخند زد و گفت: آن هنگام که تو در خواب بودی ماری قصد لانه ات را کرده بود و من باران و طوفان را امر کردم تا با واژگون ساختن لانه ات تو را بیدار کنند. گنجشک شرمگین شد و گریه کرد. خدا گفت: من همیشه به یاد شما هستم حتی زمانی که مرا فراموش کرده اید.

 

انقدر کوچکم که در مشتت جایی نمی گیرم ...


عناوین 20 یادداشت آخر
این صفحه را صفحه ی خانگی خود کنید

وبلاگ اصلی(شماره یک)

مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

جستجوگر

موضوع بندی