زندگی قصه ای است که ابلهی نقلش می کند؛ پر از خشم و خروش و هیاهو است؛ و هیچ معنایی ندارد (اسپیکر خودرو روشن کنید)
پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387
سرود عزا (شعر)
سرودِ عزا
آنک، جزیره یِ گورستان، جزیره یِ خاموش! آنک، گورهایِ جوانی ام! بدان جا تاجِ گلِ همیشه بهاری از زندگی را می خواهم برد.
با چنین رایی در دل، دریا را نوشته ام.
ای رؤیاها و جلوه هایِ جوانی ام! ای شما نیم نگاه هایِ عشق، ای گاه هایِ خدایی! چه زود در گذشتید! امروز همچون رَفتِگان ام از خاطرم می گذرید.
من هنوز وارث و خاکِ عشقِ شمایم و به یادِتان با فضیلت هایِ رنگارنگِ خودروی ام شکوفه می کنم، ای عزیزترینانم!
ما را بهرِ آن ساخته بودند تا در کنارِ یکدیگر باشیم، ای دل آویز شگفتانِ بیگانه خو! و شما نه همچون پرندگانِ هراسان به سویِ من و اشتیاقم آمدید؛ نه، همچون یارانِ وفادار آمدید، به سویِ یارِ وفاداری!
چقدر سخته توچشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید، و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد، زل بزنیو، بجایی که لبریز کینه و نفرت شی،حس کنی هنوزم دوسش داری.
چقدر سختِ دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده.
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی، اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی.
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه، اما مجبور بشی بخندی، تا نفهمه که هنوزم دوستش داری.
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی، و هزار بار تو خودت بشکنی، و اون وقت آروم زیر لب بگی،